X
تبلیغات
نماشا
رایتل

روزنوشت های سیاسی، اجتماعی، ادبی
 

شب و روز سرزمینم بی ستاره پرستاره*

بوی خورشید تو روزاش نیست یه بابا تو فکر کاره*

اون خانوم کناره جاده تنش و حراج گذاشته*

قول داده یه دونه پیتزا واسه کوچولوش بیاره!*

تو خیابونای پر دود همه کابوس یه دردیم*

واسه حل این معما دنبال منجی میگردیم*

علفای هرز باغچه عطر یاس هارو ،گرفتن*

گلای سرخ تو گلدون عشق و از ماها گرفتن*

چوپونای گله دیشب ، جلسه با گرگا داشتن*

واسه حل این مرافه پیمان صلح مینوشتن!!

[ یکشنبه 23 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 01:06 ب.ظ ] [ ارغنون ]

والا اگه من هم جای اروپایی ها و امریکاییها بودم میموندم با ایران چه کنم؟ میموندم که واقعا واکنش این ملت در مقابل هر عملی چه خواهد بود.

راستش گاهی خودم هم نمیتونم خودم و تجزیه و تحلیل کنم

مردمی از جنس صفر یا صد هستیم. یا از خوشحالی یه کشور رو منفجر میکنیم یا از غم و اندوه چنان مینالیم که گویا این مملکت هیچ وقت نه روی خوشی دیده نه خواهد دید.

همه میگیم رای نمیدیم بعد همه میریم رای میدیم( از جمله خودم)

تازه بعدشم چنان پایکوبی میکنیم که انگار دموکرات ترین کشور دنیا ییم

تا یه ماه پیش میگفتیم هیف این همه پول که صرف مربی تیم ملی فوتبال کردیم بعد میشه جز قهرمانان ملی

خلاصه سرتونو درد نیارم حد وسط نداریم چه سیاست چه ورزش چه مذهب چه زندگی روزمره 

حقیقتش اینه که به همین هم عادت کردیم. 


[ پنج‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ ارغنون ]

روزهایی را میگذرانم سر شار از انکار .

انکار دین و هر انچه مقدس خوانده میشود و به دنبال سر سوزنی برای اثبات ، ونمی یابم.

[ شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ ارغنون ]

ساعتا و ثانیه ها رو هم دیگه سر میخورن 

عقربک ها هم همه در به درن 

میشمرن ثانیه و ساعتارو 

میدونی ؟ روزای ما مثل اونا‌ شکل همن 

من بی تو شادیهامو میخوام چیکار 

هرچی دارم مال تو ، زندگی رو میخوام چیکار 

خونه وقتی که تو نیستی یه اتاق سوت و کوره 

خاطره ها تو هواشن مثل اکسیژن میمونه 

من به یاد اون قدیما زندگیمو میگذرونم 

به خدا دیگه نمیشه به خدامن نمیتونم 

دیگه بسه این جدایی دیگه طاقت نمی یارم 

من میرم پیش خدامون از گله کم نمیزارم 

شکوه میکنم من اونجا گریه میکنم من اونجا 

من به دست و پاش میوفتم عقده وا میکنم اونجا 

بش میگم هیچی نمی خوام دیگه دنیات و نمیخوام 

بش میگم نعوذ بلله دیگه اخرات و نمیخوام 

من به یاد اون قدیما میرم و میشینم اونجا 

رو همون صندلی پارک٫ که میرفتیم عصرا اونجا 

میدونم که برمیگرده روزای گذشته ما

میدونم تو باز میایی واسه زندگی فردا

پس به امید همون روز ، زندگی رو میگذرونم

هواست باشه به ساعت، همه عمرم همه جونم

به خدا میسپرم اینجا ، من تورو به حق تعالی

به همون که چاره سازه ، به خدای خوب ماها

[ سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ ارغنون ]

برای شکوه و گلایه دیگر وقتی نیست. بهتر نیست کمی زندگی کنیم ؟ فارغ از همه چیز و همه کس ، فارغ از این که او چه گفت و ان چه کرد...

[ دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390 ] [ 10:03 ق.ظ ] [ ارغنون ]

هر روز امروزمان را به فردایمان به امانت میگذاریم و به امید آنچه در فردا بدست می آوریم می کوشیم و چه ابلهانه میدانیم که فردا هم همچو امروزمان در حسرت فردایه آن روزیم. 

نام این گردش باطل زندگیست .  

ودسترنج انسان از این گردش پیشرفت و تکنولوژی بوده که دست به دست مثل مشعل المپیک گشته تا امروز به نام رفاه به نام ترقی به دست ما رسیده. اما آرامش چی میشه؟ حسه رضایت از زندگی چی میشه؟ به هر حال زندگی همین است و بس. 

[ چهارشنبه 15 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 01:33 ب.ظ ] [ ارغنون ]

گفتم حالا حالا هاا ازدواج نمی کنم که کردم بعد با همسرم تصمیم گرفتیم فعلا فکر بچه نداشته باشیم که الان خانومم ۲ ماهشه  .تازه داشتم فکر میکردم که چه باید بکنم یادم اومد تو همین ماه باید برم سربازی .. 

اما باز هم بااین که هزارتا مشکل ریز و درشت دارم اما تسلیم نمیشم و میجنگم.

[ سه‌شنبه 14 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ ارغنون ]

تویه راه برگشت از سر کار به خونه بودم که همسرم تماس گرفت و گفت داری میای چند تا نون بگیر. به یه سوپرمارکت که رسیدم زدم کنار و رفتم که برم داخل ، دم در پشت شیشه نوشته بود  لطفا با لبخند وارد شوید! خیلی لذت بردم تنها کاری که بی اختیار کردم لبخندی بود که روی لبهام اومد بعد رفتم داخل و سلام دادم یه بسته نون خریدم و اومدم بیرون . چه حس قشنگی بود! احساس رضایت میکردم . 

سوار ماشین شدم و راه افتادم200-33 متر از حرکتم نگذشته بود که خانوم جان دوباره زنگ زد و با شرمندگی  گفت ببخشید یادم رفت بگم ، چنتا تخم مرغ هم بگیر آخه فکر میکردم توی یخچال داریم ، رفتم دیدم تمام شده . 

دوباره چشم چشم کردم و یه سوپرمارکت دیگه دیدم که از قضا خیلی هم شیک بود.  

رفتم به سمتش ، این یکی چیزی پشت شیشش نداشت اما وقتی رفتم داخل مغازه پشت شیشه یخچالش نوشته بود نسیه مرد!! 

ای بابا بدجوری خورد توی حالم ، با این حال که خرید زیادی نداشتم دوست داشتم برگردم اما ارزششو نداشت به هر حال خریدم و کردم و اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتم. 

اما حالا خودمونیم ادما با دوتا کلمه چه کارا که نمیکنن؛ 

اولی یه بسته نون داد، یه لبخند، یه حس زیبا و رضایت 

دومی، چنتا تخم مرق، یه اخم ، یه حس نا خوشایند. 

قضاوتش هم با شمای خواننده. 

یا حق.

[ چهارشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 08:47 ق.ظ ] [ ارغنون ]

   1      2      3      4      5      6    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 24424