برای شکوه و گلایه دیگر وقتی نیست. بهتر نیست کمی زندگی کنیم ؟ فارغ از همه چیز و همه کس ، فارغ از این که او چه گفت و ان چه کرد...
هر روز امروزمان را به فردایمان به امانت میگذاریم و به امید آنچه در فردا بدست می آوریم می کوشیم و چه ابلهانه میدانیم که فردا هم همچو امروزمان در حسرت فردایه آن روزیم.
نام این گردش باطل زندگیست .
ودسترنج انسان از این گردش پیشرفت و تکنولوژی بوده که دست به دست مثل مشعل المپیک گشته تا امروز به نام رفاه به نام ترقی به دست ما رسیده. اما آرامش چی میشه؟ حسه رضایت از زندگی چی میشه؟ به هر حال زندگی همین است و بس.
گفتم حالا حالا هاا ازدواج نمی کنم که کردم بعد با همسرم تصمیم گرفتیم فعلا فکر بچه نداشته باشیم که الان خانومم ۲ ماهشه .تازه داشتم فکر میکردم که چه باید بکنم یادم اومد تو همین ماه باید برم سربازی ..
اما باز هم بااین که هزارتا مشکل ریز و درشت دارم اما تسلیم نمیشم و میجنگم.
تویه راه برگشت از سر کار به خونه بودم که همسرم تماس گرفت و گفت داری میای چند تا نون بگیر. به یه سوپرمارکت که رسیدم زدم کنار و رفتم که برم داخل ، دم در پشت شیشه نوشته بود لطفا با لبخند وارد شوید!
خیلی لذت بردم تنها کاری که بی اختیار کردم لبخندی بود که روی لبهام اومد بعد رفتم داخل و سلام دادم یه بسته نون خریدم و اومدم بیرون . چه حس قشنگی بود! احساس رضایت میکردم .
سوار ماشین شدم و راه افتادم200-33 متر از حرکتم نگذشته بود که خانوم جان دوباره زنگ زد و با شرمندگی گفت ببخشید یادم رفت بگم ، چنتا تخم مرغ هم بگیر آخه فکر میکردم توی یخچال داریم ، رفتم دیدم تمام شده .
دوباره چشم چشم کردم و یه سوپرمارکت دیگه دیدم که از قضا خیلی هم شیک بود.
رفتم به سمتش ، این یکی چیزی پشت شیشش نداشت اما وقتی رفتم داخل مغازه پشت شیشه یخچالش نوشته بود نسیه مرد!!
ای بابا بدجوری خورد توی حالم ، با این حال که خرید زیادی نداشتم دوست داشتم برگردم اما ارزششو نداشت به هر حال خریدم و کردم و اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتم.
اما حالا خودمونیم ادما با دوتا کلمه چه کارا که نمیکنن؛
اولی یه بسته نون داد، یه لبخند، یه حس زیبا و رضایت
دومی، چنتا تخم مرق، یه اخم ، یه حس نا خوشایند.
قضاوتش هم با شمای خواننده.
یا حق.
چند ماهه که به نویسندگی علاقه مند شدم و میخوام یه کمی بنویسم.خوب چه جایی بهتر از وبلاگ خودم که ساختمش واسه تجربه .
من مینویسم و تو که اینجایی میتوانی بخوانی یا تجربه ایی بگیری یا نقدم کنی که هرچه باشد به کامم شیرین است.
یا حق.
توی راه روهای مغزم بی امان در حال دویدنم انگار در بیداری کابوس میبینم دیگه مرزی بین دنیای واقعی و خواب دیدن واسم نیست از هرکدوم که به اون یکی پناه میبرم از قبلی وحشتناک تره مثل بختک افتادن دنبالم هرچی تند تر میدوم انگار بی فایدست اون چیزی که دنبالم داره میاد سوالای بی جواب زندگیمه ، زندگانی که هنوز توی مفهومش گیر کردم چه برسه به سوالای پشت سرش
این کلاف سردر گم باز شدنی نیست . اما فرصت خیلی کمه و راه نا پیدا :
به قول خیام :
این سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو بر خواهد جست.
هر روز ردپای کودکیم را بو میکشم
هنوز بوی عطر پاکی میده، آخ که یادشم دیوونم میکنه.
یادش بخیر
دلم شاد بود با یه 25 تومنی که میشد باهاش یه آدامس عکس دار و کلی چلسمه خرید .
توی خیالم به همه جا پر می زدم با آدمای توی خیالم حسابی حرف میزدم ، گاهی هم دعوامون میشدو تنبیهشون میکردم.
حتی ترس هاش هم باحال بود ترس نتیجه امتحان ترس پابرهنه توی کوچه فوتبال بازی کردن و قشقرق بابام ،اووووووووه عکس بازی با دمپایی و دلهره باختن عکسا ،خیلی لذت داشت.
من که ازکودکیم خاطره های خوشکلی دارم شما چطور؟
