روزنوشت های سیاسی، اجتماعی، ادبی
این مطالب فقط برداشتها و تراوشات ذهنی من است با نظرات یاریم کنید
  
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
فارغ
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 توسط ارغنون | 1 نظر

برای شکوه و گلایه دیگر وقتی نیست. بهتر نیست کمی زندگی کنیم ؟ فارغ از همه چیز و همه کس ، فارغ از این که او چه گفت و ان چه کرد...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1390 توسط ارغنون | 2 نظر

هر روز امروزمان را به فردایمان به امانت میگذاریم و به امید آنچه در فردا بدست می آوریم می کوشیم و چه ابلهانه میدانیم که فردا هم همچو امروزمان در حسرت فردایه آن روزیم. 

نام این گردش باطل زندگیست .  

ودسترنج انسان از این گردش پیشرفت و تکنولوژی بوده که دست به دست مثل مشعل المپیک گشته تا امروز به نام رفاه به نام ترقی به دست ما رسیده. اما آرامش چی میشه؟ حسه رضایت از زندگی چی میشه؟ به هر حال زندگی همین است و بس. 

من چم شده؟
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر ماه سال 1390 توسط ارغنون | 1 نظر

گفتم حالا حالا هاا ازدواج نمی کنم که کردم بعد با همسرم تصمیم گرفتیم فعلا فکر بچه نداشته باشیم که الان خانومم ۲ ماهشه  .تازه داشتم فکر میکردم که چه باید بکنم یادم اومد تو همین ماه باید برم سربازی .. 

اما باز هم بااین که هزارتا مشکل ریز و درشت دارم اما تسلیم نمیشم و میجنگم.

تقدیم لبخند
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 بهمن ماه سال 1389 توسط ارغنون | 0 نظر

تویه راه برگشت از سر کار به خونه بودم که همسرم تماس گرفت و گفت داری میای چند تا نون بگیر. به یه سوپرمارکت که رسیدم زدم کنار و رفتم که برم داخل ، دم در پشت شیشه نوشته بود  لطفا با لبخند وارد شوید! خیلی لذت بردم تنها کاری که بی اختیار کردم لبخندی بود که روی لبهام اومد بعد رفتم داخل و سلام دادم یه بسته نون خریدم و اومدم بیرون . چه حس قشنگی بود! احساس رضایت میکردم . 

سوار ماشین شدم و راه افتادم200-33 متر از حرکتم نگذشته بود که خانوم جان دوباره زنگ زد و با شرمندگی  گفت ببخشید یادم رفت بگم ، چنتا تخم مرغ هم بگیر آخه فکر میکردم توی یخچال داریم ، رفتم دیدم تمام شده . 

دوباره چشم چشم کردم و یه سوپرمارکت دیگه دیدم که از قضا خیلی هم شیک بود.  

رفتم به سمتش ، این یکی چیزی پشت شیشش نداشت اما وقتی رفتم داخل مغازه پشت شیشه یخچالش نوشته بود نسیه مرد!! 

ای بابا بدجوری خورد توی حالم ، با این حال که خرید زیادی نداشتم دوست داشتم برگردم اما ارزششو نداشت به هر حال خریدم و کردم و اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتم. 

اما حالا خودمونیم ادما با دوتا کلمه چه کارا که نمیکنن؛ 

اولی یه بسته نون داد، یه لبخند، یه حس زیبا و رضایت 

دومی، چنتا تخم مرق، یه اخم ، یه حس نا خوشایند. 

قضاوتش هم با شمای خواننده. 

یا حق.

توضیحی از خودم
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 دی ماه سال 1389 توسط ارغنون | 0 نظر

چند ماهه که به نویسندگی علاقه مند شدم و میخوام یه کمی بنویسم.خوب چه جایی بهتر از وبلاگ خودم که ساختمش واسه تجربه . 

من مینویسم و تو که اینجایی میتوانی بخوانی یا تجربه ایی بگیری یا نقدم کنی که هرچه باشد به کامم شیرین است. 

یا حق.

نمیدانم
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 آبان ماه سال 1389 توسط ارغنون | 2 نظر

توی راه روهای مغزم بی امان در حال دویدنم انگار در بیداری کابوس میبینم دیگه مرزی بین دنیای واقعی و خواب دیدن واسم نیست از هرکدوم که به اون یکی پناه میبرم از قبلی وحشتناک تره مثل بختک افتادن دنبالم هرچی تند تر میدوم انگار بی فایدست اون چیزی که دنبالم داره میاد سوالای بی جواب زندگیمه ، زندگانی که هنوز  توی مفهومش گیر کردم چه برسه به سوالای پشت سرش 

این کلاف سردر گم باز شدنی نیست . اما فرصت خیلی کمه و راه نا پیدا : 

 

به قول خیام :

این سبزه که امروز تماشاگه توست          

فردا همه از خاک تو بر خواهد جست.

عطر کودکی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 مهر ماه سال 1389 توسط ارغنون | 1 نظر

هر روز ردپای کودکیم را بو میکشم 

هنوز بوی عطر پاکی میده، آخ که یادشم دیوونم میکنه. 

یادش بخیر 

دلم شاد بود با یه 25 تومنی که میشد باهاش یه آدامس عکس دار  و کلی چلسمه خرید . 

توی خیالم به همه جا پر می زدم با آدمای توی خیالم حسابی حرف میزدم ، گاهی هم دعوامون میشدو تنبیهشون میکردم. 

حتی ترس هاش هم باحال بود ترس نتیجه امتحان ترس پابرهنه توی کوچه فوتبال بازی کردن و قشقرق بابام ،اووووووووه عکس بازی با دمپایی و دلهره باختن عکسا ،خیلی لذت داشت. 

من که ازکودکیم خاطره های خوشکلی دارم شما چطور؟ 

قدیمیا راست میگفتن؟
نوشته شده در تاریخ شنبه 24 مهر ماه سال 1389 توسط ارغنون | 1 نظر
همیشه میگن وقتی به آدم خوش میگذره گذر زمان رو حس نمیکنیم. اما حالا چی؟ چرا اینجوریه؟ میگن قدیمیا هر چیزی گفتن روی اصوله و درسته پس چرا روزگار ما اینجوریه؟ روزگار و زندگی سخت شده چه واسه پولداراش چه واسه فقیراش انگار همین دیروز بود که پای سفره هفت سین نشسته بودیم، چه قدر زود می گذره با اینکه سخت میگذره. گویا قدیمی ها باید توی این حکمتشون یه تجدید نظری بکنن. یا حق.
   1      2      3      4      5   >>
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
فارغ
[ بدون عنوان ]
من چم شده؟
تقدیم لبخند
توضیحی از خودم
نمیدانم
عطر کودکی
قدیمیا راست میگفتن؟
آدم به امید و آرزوهاش زندست
نفس حبس
یادمان باشد
تنهایی
مرحم
ناله دل
در پی راهی شدنم،
آرشیو
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
شهریور 1387
آبان 1387
اردیبهشت 1388
اسفند 1388
مهر 1389
آبان 1389
دی 1389
بهمن 1389
تیر 1390
آبان 1390
موضوعات
قطعه  ادبی
سیاسی اجتماعی
شعر
لوگو
روزنوشت های سیاسی، اجتماعی، ادبی
پیوند ها
در "حضور"
ونوس
دل نوشته های شمیم
با من بمان
دفتر انشاء من
تبادل نظر پیرامون نرم افزارها
پیوندهای روزانه
خورشید نامه
اهداء عضو پس از مرگ
تعداد بازدیدکنندگان : 15252

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی