X
تبلیغات
رایتل

روزنوشت های سیاسی، اجتماعی، ادبی
 
خدایا دوباره سلام!
رنگ رخسار زردم از شرم حضورت سرخ شده
از بس که سلام کردی و جوابت ندادم،شرمم باد!
رزوی نمیدانستم،غم ندانستن داشتم
روزی دانستم،نمی دانستم با این دانستن چه باید بکنم
Image and video hosting by TinyPic

دانستم که عشق هست،
عاشقی نمیدانستم،
از شوقش سر به بیابان دل نهادم
آمدم عاشق شوم ،چنان هیبت عشق مبهوتم کرد
که ناگهان خر شدم و پشت پا بر همه چیز زدم
ترس تمام وجودم را گرفت
آخر عشق پاک بود و من من آلوده
دلم راضی نمی شد
و او چه بزرگوار بود
حال دیگر او رهایم نمی کرد
هی در زد ،در زد، در زد............
چراغ هارا خاموش کردم
پشت در نوشتم کسی خانه نیست
صدای در دیگر نیامد
با خود گفتم رفته است ،شاید
در را باز کردم
گل سرخی در پشت در بود
با خود گفتم شاید کار او باشد
آن را برداشتم و به داخل خانه آوردم
عطرش فضای دلم را نور باران کرد
همه ی دلم مسخ شد
تمام دیواره دلم فرو ریخت و رنگی نو گرفت
نا گاه دیدم:
عشق با تمام بی انتهاییش به اندازه تمام وجودم در خانه من است.

[ چهارشنبه 28 آذر‌ماه سال 1386 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ ارغنون ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 25410