X
تبلیغات
رایتل

روزنوشت های سیاسی، اجتماعی، ادبی
 
پیش دلم ایستادم
باران نرمی میبارید
دلم در هم فشرده شد
آنقدر فشرده که از دریچه دلم هم ،اشک بارید
همنوا با باران
زانو زدم و پیشانی بر دل نهادم
نا گاه آینه ایی از سقف دلم بر زمین افتاد
چنان سکوتم را شکست که از ترس بر پای خود میلرزیدم
کفشهایم را کندم
بر تکه ایی از آن آینه بی قبله نماز خواندم
گویا این بار کعبه و مقصود یکی بود
قبله ام بر فراز ابرها بود
به آینه نگاه کردم
این آینه حماقتم بود
آن را بر گوشه آتاقم خواهم گذارد
تا همیشه یادم باشم
وقتی دریا دارم طلب قطره نکنم.
[ دوشنبه 19 آذر‌ماه سال 1386 ] [ 01:18 ب.ظ ] [ ارغنون ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 25410