|
|
|
|
چه هاست در سر این قطره محال اندیش |
در موج و تلاطمم گاه روی آب و گاه در زیر دست و پا میزنم نه شوق ساحل دارم و نه تاب تلاطم ها گاه به تخته ایی دست انداز میشوم چنان موجی میزندم که من و تخته در هم میشکنیم کاش خدایا روزی برسد که شنا کردن در بحر تورا بیاموزم {خیال حوصله بحر میپزد هیهات چه هاست در سر این قطره محال اندیش} گاه کاری با خود کرده ام که نه دوست دارم به ساحل بروم ونه از شرم بار گناه روی نگاه به سوی او را دارم و چه شیرین حال و اشکبار میشوم وقتی دست اورا به شانه هایم حس میکنم که میگوید : بیا! {به کوی میکده گریان و سر فکنده روم چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش }
|
06:04 AM | ارقنون |
نظرات [1]
|
|
|