گاه نوشتهای یک مخلوق

آخرین یادداشت ها
ناله دل
در پی راهی شدنم،
شور و شرر
فراق
ماه
باغبان
سلام
خدایا کاری کن!
ای دریا قطره از برای چه؟
چه هاست در سر این قطره محال اندیش
غفلت
شبی بارانی
عشق
از در عیش درای و به ره عیب مپوی
چه کنم؟
آرشیو
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
موضوعات
لینک های روزانه
اهداء عضو پس از مرگ
بعد از مرگ ممکن است بتوانیم در بدنی دیگر زندگی بیافرینیم
لینک دوستان
در "حضور"
ونوس
دل نوشته های شمیم
ما لایق بهشت اوییم
دفتر انشاء من
تبادل نظر پیرامون نرم افزارها
لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
گاه نوشتهای یک مخلوق
جستجو در وبلاگ

امکانات
تعداد بازدیدکنندگان
2906

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سلام
خدایا دوباره سلام!
رنگ رخسار زردم از شرم حضورت سرخ شده
از بس که سلام کردی و جوابت ندادم،شرمم باد!
رزوی نمیدانستم،غم ندانستن داشتم
روزی دانستم،نمی دانستم با این دانستن چه باید بکنم
Image and video hosting by TinyPic

دانستم که عشق هست،
عاشقی نمیدانستم،
از شوقش سر به بیابان دل نهادم
آمدم عاشق شوم ،چنان هیبت عشق مبهوتم کرد
که ناگهان خر شدم و پشت پا بر همه چیز زدم
ترس تمام وجودم را گرفت
آخر عشق پاک بود و من من آلوده
دلم راضی نمی شد
و او چه بزرگوار بود
حال دیگر او رهایم نمی کرد
هی در زد ،در زد، در زد............
چراغ هارا خاموش کردم
پشت در نوشتم کسی خانه نیست
صدای در دیگر نیامد
با خود گفتم رفته است ،شاید
در را باز کردم
گل سرخی در پشت در بود
با خود گفتم شاید کار او باشد
آن را برداشتم و به داخل خانه آوردم
عطرش فضای دلم را نور باران کرد
همه ی دلم مسخ شد
تمام دیواره دلم فرو ریخت و رنگی نو گرفت
نا گاه دیدم:
عشق با تمام بی انتهاییش به اندازه تمام وجودم در خانه من است.


1:22 PM | ارقنون | نظرات [5]

خدایا کاری کن!

خدایا سلام!


مرا میشناسی؟ من عشقم!


حتی اگر تو هم مرا نشناسی تعجب نمیکنم!


آخر تو خودت مرا به این حال در اوردی


کی؟


آنروز که مرا در دل انسان گذاشتی


و حال،روزگار امروزم را ببین


از غم درد این مردم دوستار غم و نفرت


در سوراخ های زمان مخفی شده ام


گاه در دل اندک انسان هایی که از من سر شارند مخفی می شوم و هر دویمان از غم وضع این دنیا خون گریه میکنیم


همه از من حرف میزنند اما دریغ!


اما دریغ از این که یک بار هم مرا در دلشان پناه داده باشند


خدایا سرگردان شده ام


خدایا مرا از وجودت جدا کردی ،به این دنیا انداختی، در دل انسانهایی که


مرا همچون زباله ایی در پشت در دلشان گذاشته اند .


بیرون رانده شدم


گاه دوست دارم که قید همه چیز را بزنم ،میدانی چرا؟


وضع غم و خشم و نفرت و دروغ را ببین


همه شان بقدری ثروتمند شده اند که مرا به تمسخر میگیرند


اصلا چرا عشق خوبست؟


خودم هم دیگر دارد فراموشم میشود


درد از این بالا تر چیست؟که آن عده کمی هم که میخواهند مرا پناه دهند ،چنان چهار ستون بدنشان در زیر بار این دنیا خرد میشود


که عطایم را به لقایم میبخشند


خدایا کاری بکن،


**به فتراک ار همی بندی خدایا زود صیدم کن


که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان باشد**


3:28 PM | ارقنون | نظرات [5]

ای دریا قطره از برای چه؟
پیش دلم ایستادم
باران نرمی میبارید
دلم در هم فشرده شد
آنقدر فشرده که از دریچه دلم هم ،اشک بارید
همنوا با باران
زانو زدم و پیشانی بر دل نهادم
نا گاه آینه ایی از سقف دلم بر زمین افتاد
چنان سکوتم را شکست که از ترس بر پای خود میلرزیدم
کفشهایم را کندم
بر تکه ایی از آن آینه بی قبله نماز خواندم
گویا این بار کعبه و مقصود یکی بود
قبله ام بر فراز ابرها بود
به آینه نگاه کردم
این آینه حماقتم بود
آن را بر گوشه آتاقم خواهم گذارد
تا همیشه یادم باشم
وقتی دریا دارم طلب قطره نکنم.
1:18 PM | ارقنون | نظرات [1]

چه هاست در سر این قطره محال اندیش
در موج و تلاطمم
گاه روی آب و گاه در زیر دست و پا میزنم
نه شوق ساحل دارم و نه تاب تلاطم ها
گاه به تخته ایی دست انداز میشوم
چنان موجی میزندم که من و تخته در هم میشکنیم
کاش خدایا
روزی برسد که شنا کردن در بحر تورا بیاموزم
{خیال حوصله بحر میپزد هیهات
چه هاست در سر این قطره محال اندیش}
گاه کاری با خود کرده ام
که نه دوست دارم به ساحل بروم
ونه از شرم بار گناه روی نگاه به سوی او را دارم
و چه شیرین حال و اشکبار میشوم وقتی دست اورا به شانه هایم حس میکنم
که میگوید :
بیا!
{به کوی میکده گریان و سر فکنده روم
چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش }
06:04 AM | ارقنون | نظرات [1]

غفلت

بزرگی غفلتهایم هم ارز گناهانم است

ودیگر هیچ .....

هرچه رشته بودم  خودم بند بندش را گسستم

شاید با خودم لج کرده ام

این نمودار سینوسیمان کاش روزی سعودی مطلق می شد ....ای کاش... 

00:11 AM | ارقنون | نظرات [2]

شبی بارانی

دلم بی تاب درگاهش شد امشب

مست شور پروازش شد امشب

با تنی بیمارو بالی شکسته

دلم تا بی نهایت رفت امشب

با لخت لخت تنم پرواز کردم

به گرداگرد بارگاهش من امشب

چه خوش،حالی بود با چشم و اشکم

دلم بی تاب دیدارش شد امشب

چه گویم در وصف و تحریرم نگنجد

دلم تا بیکرانها رفت امشب

(اولین شب بارانی زمستان امسال)

01:37 AM | ارقنون | نظرات [2]

عشق

قصد کردم تمام هزار توی زندگیم را بپیمایم

کوچه به کوچه زندگیم را خواستم پیاده طی کنم ،از نفس افتادم

باید چاره ایی می اندیشیدم،خسته بودم

احساس تشنگی کردم

به سمت چشمه دل به راه افتادم

نردبانی بر دل خود گذاشتم و خواستم از آن بالا بروم

بشدت میتپید و چندین بار زمین خوردم

سعی کردم آرامش کنم

کمی آرام شد ،چون من کنارش بودم

بالا رفتم،بالاتر....

حال بر روی دژ زندگی خود ایستاده بودم

اولین بار بود که شهر دلم را از بالا میدیدم

ناگاه دلم لرزید!

کوچه پس کوچه های این شهر بشکل کلمه ایی برایم مجسم شد!

                                             <<عشق>>

5:26 PM | ارقنون | نظرات [1]

از در عیش درای و به ره عیب مپوی

بر بام خانه ام

ماه نور میگیرد و بی منت بر سر شهر میپاشد

شهر را از بالا به نظاره نشسته ام

مردم خواب، به خواب رفته اند

و خود را دیدم که در خواب ،مردم خواب به خواب رفته را سرزنش می کنم

و حال باید به حال خود افسوس بخورم یا مردم؟

11:53 AM | ارقنون | نظرات [2]


   1      2      3    >>

Powered by: Apadana Design.ir